|
در فصل تگرگ عاشقت می مانم با ریزش برگ عاشقت می مانم هر چند تبر به ریشه ام می کوبی تا لحضه مرگ عاشقت می مانم
گفتمش: دل میخری؟!پرسید چند؟! گفتمش:دل مال تو...تنها بخند خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روی خاک افتاده بود جای پایش روی دل جامانده بود...
زود رفتی... همان روز اول که آمدی بوی رفتن میدادی نگو نه که... دسته ی چمدانت را محکمتر از دستان من گرفته بودی...
من لنگ و زمان لنگ... زمان به ساز من نمی رقصید ...گفتم به ساز زمانه برقصم... هیهات که از بخت بدم ساز زمانه شکست من لنگ و زمان لنگ
خیلی درد داره چه جوری سکوت کنم... خیلی سخته خیلی سخته خیلی سخته که بفهمی همیشه زیادی و اضافه و مزاحم بودی... خیلی سخته... اگر جمله ای باشه که بیشتر از همیشه از ته دلم گفته باشم همینه...
می سپارمت به خدا... به خدایی که هرگز نخواست تو را به من بسپارد
این روز ها هوای دلم آن قدر بارانی ست آنقدر که رخت دلتگیم را فرصتی برای خشک شدن نیست...
هرچه از من دور میشوی سایه ات بزرگ می شود...می افتد روی زندگیم سیاه می شود روزگارم...
آخرین قصه.. بیا ای بی وفای من و امشب را فقط امشب برای خاطر آن لحضه های درد کنار بستر تاریک من شب زنده داری کن که امشب من برای حرمت عشقی که ویران شد برایت قصه ها دارم...
بی تو... تو را گم کرده ام امروز... و حالا لحضه های من گرفتار سکوتی سرد و سنگینند...
هنوز... هنوز دلخوشی ذهن خسته ام این است که در خیال خودم بیخیال ما نشدی...
دریا... عجیب است دریا ...همین که قرقش میشوی پس میزند تو را درست مثل تو...
زخم.. و زخم هایم... کاش هرگز خوب نشوند ... تنها یادگاریهاییست که از تو برایم مانده ...
کاش هرگز به دنیا نمی آمدم...
من در این کلبه خوشم تو در آن اوج که هستی خوش باش من به عشق تو خوشم تو به عشق هرکه هستی خوش باش...
در جوانی غصه خوردم هیچ کس یادم نکرد در قفس ماندم ولی صیاد آزادم نکرد آتش عشقت چنان از زندگی سیرم کرد آرزوی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد
در جوانی غصه خوردم هیچ کس یادم نکرد در قفس ماندم ولی صیاد آزادم نکرد آتش عشقت چنان از زندگی سیرم کرد آرزوی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد
گر به تو افتد نظرم چهره به چهره رو به رو شرح دهم غم تو را نکته به نکته مو به مو
جای دست گلی که فردا در قبرم نثار میکنی امروز با شاخه گلی کوچک یادم کن. به جای سیلی اشکی که فردا بر مزارم میریزی امروز با تبسمی شادم کن من امروز به تو نیاز دارم نه فردا...
اگر مانده بودی تو را تا به عرش خدا می رساندم اگر مانده بودی تو را تا دل قصه ها می کشاندم اگر با تو بودم به شب های غربت که تنها نبودم اگر مانده بودی ز تو می نوشتم تو را می سرودم
در این دنیا نکردم من گناهی فقط کردم به چشمانت نگاهی اگر باشد گناهم یک نگاهی مجازاتم بکن آن طور که خواهی
در جلسه امتحان عشق من ماندم و یک برگه سفید! یک دنیا حرف ناگفتنی... ویک بغل حرف ناگفتنی و تنهایی... درد دل من در این کاغذ کو چک جا نمی شد! در این سکوت بغض آلود قطره کوچک هوس سرسره بازی می کرد و برگه سفیدم عاشقانه قطره را به آغوش میکشید عشق تو نوشتنی نیست... در برگه ام ، کنار آن قطره یک قلب کوچک می کشم وقت تمام است برگه ها بالا...
تنهایی دستهایم برایت شعر می نویسند اما تو هرگز نخواهی خواند آتش عشق در چشمانم غوطه می زند ولی تو هرگز نخواهی دید نه تو هرگز مرا نخواهی فهمید و من با این همه اندوه از کنارت خواهم گذشت و باز تو درک نخواهی کرد...
من در این کلبه خوشم تو در آن اوج که هستی خوش باش من به عشق تو خوشم تو به عشق هرکه هستی خوش باش
خیلی ساده همه چیز از یک نگاه شروع میشه. آخرش هم همه چیز با همون نگاه تمام میشه با این تفاوت که توی چشم های اونی که می خواد بره دیگه شوق روز اول نیست و توی چشم های تو که با همه وجود دوسش داری جز اشک چیزی نیست. آره اون میره و شاید دیگه یادش نیاد که تو هم یه روزی دوسش داشتی اما تو هنوز شب ها با خودت فکر میکنی که الان اون خوابه یا بیدار و تصور ش میکنی وقتی سایه اون مژه های بلند روی گونه های محکمش می افته و حسرت کنار او بودن که در جانت نشسته است و اشک و اشک و... هیچ راهی نیست که بتونی حتی یک لحظه اون رو ببینی همه چیز یادآور او هست اما خودش نیست یادت می آید حرف های آخرش چه تلخ بود و چه نا آشنا گویا که این کلمات برای دهان او نا آشنا بودند شاید هم برای گوش های تو انتظارش را نداشتی که از دهان او بشنوی قلبت فشرده شد و باز هم دوستش داشتی با من بگو چه قدر دلت می خواست یکمرتبه بزند زیر خنده و بگوید با هات شوخی کردم اما نگفت تو هنوز هم امیدواری که برگردد و بگوید همه اش شوخی بوده.
آرزو دارم شبي عاشق شوي .آرزو دارم بفهمي درد را .تلخي برخوردهاي سرد را .مي رسد روزي كه بي من سر كني .مي رسد روزي كه مرگ عشق را باور كني...
آرزو دارم شبي عاشق شوي .آرزو دارم بفهمي درد را .تلخي برخوردهاي سرد را .مي رسد روزي كه بي من سر كني .مي رسد روزي كه مرگ عشق را باور كني...
چه زیباست... چه زیباست بخاطر تو زیستن وبرای تو ماندن و به پای تو مردن و به عشق تو سوختن و چه تلخ وغم انگیز است دور از تو بودن برای تو گریستن و به عشق و دنیای تو نرسیدن ای کاش می دانستی بدون تو مرگ گواراترین زندگی است بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه تلخ و ناشکیباست ای کاش می دانستی مرز خواستن کجاست و ای کاش می دیدی قلبی را که فقط برای تو می تپد
ستاره به نام ستاره ی شب تاریکم… یک شب خوب تو اسمون… یک ستاره چشمک زنون… خندیدو گفت کنارتم تا اخرش تاپای جون… ستاره ی قشنگی بود.اروم و نازو مهربون… ستاره شد عشق منو منم شدم عاشق اون… اما زیادطول نکشید عشق منو ستاره جون… ماهه اومد ستاره رو دزدیدو برد نامهربون… ستاره رفت با رفتنش منم شدم بی هم زبون… حالا شبا به یاد اون چشم میدوزم به اسمون
|
About
هفته چهارم دی 1390 هفته اوّل آذر 1390 هفته چهارم آبان 1390 هفته چهارم مهر 1390 هفته اوّل مهر 1390 هفته چهارم شهریور 1390 هفته سوم شهریور 1390 هفته چهارم مرداد 1390 هفته سوم مرداد 1390 Links
parastoo |